سيد محمد باقر برقعى

722

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

افراشته‌اى قامت ، در باد و نمىبينى * پاى ستم و دستِ تاراج‌گرى دارد زيباست به رعنايى ، سر بر زدنت از آب * تا خلق بگويندت ، بالنده‌سرى دارد امّا نه ز روى رشك ، مىگويمت اين معنى * بىنام‌ونشان مردن ، لطف دگرى دارد خنديد جگن كاى خام ، اينم نه شگفت از تو * اين منطق بىبنياد ، هر بىپا و سرى دارد آرامش عمق آب ، يكسر به تو ارزانى * ما سركش و آزاديم ، ور شور و شرى دارد بنگر همه تن شمشير در پيكر بادم من * كاين‌سان ز چه از بيداد ، بر ما گذرى دارد ؟ گاهش بدرم سينه ، گاهش بخراشم تن * ور بشكندم قامت ، بر خود ضررى دارد كز ريشهء من فردا ، صد شاخ دگر رويد * و آن ياوه ز هر سويى ، جان در خطرى دارد گفتند بس اين تمثيل ، تازه‌ست هنوز ، امّا * هر تيره‌شب مظلم ، خونين سحرى دارد گفتى كه چو نى پوكى ، تلخ آمدت اين ، ليكن * نى با همه بىمغزى ، گاهى شكرى دارد سلام بر مرگ سلام اى مرگ بىزنهارم امروز * سلام اى طالع بيدارم امروز به ذلّت زيستن رسم سگان است * سر شيرانه مردن دارم امروز حضرت كازرونى حضرات كازرونى ! بِيلين گِله هم نكنيم * دِ بَسَه ، يكىّ و دوتّو ، كم‌وبيش هم نكنيم « 1 » همچو قوم و خويشيم ، همسادهء چيش تو چيشيم * قُوز نَشيم انگا خوروس ، سِيل تو چيش هم نكنيم « 2 »

--> ( 1 ) - اى حضرت كازرونى ! بگذاريد گِله پيش هم نكنيم - ديگر يك و دو به همديگر كردن بس است و يكديگر را كم و زياد نكنيم . ( 2 ) - همگى ما باهم قوم و خويش و همسايهء چشم تو چشم هستيم - برابر هم نايستيم مثل خروس جنگى ، و نگاه بد در چشم يكديگر ميندازيم .